محمد على مجاهدى
524
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
تو را از عشق گل باشد فغان در كوى و در برزن * تو را بر شاخ گل باشد به شادى منزل و مسكن من از قتل حسين بن على ، از دل كشم شيون ( ز جور شمر و خولى دارم از غم شكوهها ، ليكن * شكايتهاى پى در پى ز جور ساربان دارم ) حديث : اكرِمُ الضَّيف از نبى ، آن پاك آيين است * به هر دفتر ، رقم ز آن شاه ايمان ، سرو دين است مرا ، دامان ازين ماتم ز خون ديده رنگين است ( ز مهماندارى خولى ، دلم بسيار خونين است * تعجّب ز آن تنور و ميهمان و ميزبان دارم ) مرا ( چاووش ) ! مىباشد يقين شور نجف بر سر * كه ، ز آن ، منزلى اندر دو عالم نامده خوشتر نمىدانم چرا كرده بيان آن شخص دانشور : ( نخواهم آشيان و يار ، جز ويرانهء شوشتر * روم آن جا كه چون « مدّاح » يارى مهربان دارم ) « 1 »
--> ( 1 ) . همان ، ص 209 تا 213 .